X
تبلیغات
♂ ♂ دلتنگی های پسرونه ♂♂

♂ ♂ دلتنگی های پسرونه ♂♂

به جنس مخالف علاقه داشتن هنر است

♂ ♂ عشق به همجنس ♂♂

شکایت نامه
نامه ایست ازر یک جوان در استانه نامیدی که عمر بیست و چهار ساله اش را در دوست داشتن همجنس سپری کرده است.
جوان همجنس گرایی که به خدا علاقه دارد...خدایی که به امثال این جوالن اهمیتی نمیدهد بلکه انان را مغضوب قرار داده است.....خدای من....بگذار در خلوت پریشانم لحظاتی با تو سخن بگئویم....خدای من....مهربانم....معبودم...یگانه امیدم....چه کنم؟؟...اینک بر بلندای بیست و چهار سالگی ایستاده ام و  در خود ذره ای علاقه به جنس مخالف خود احساس نمیکنم.....تو خود میدانی  فرصت های بی شماری برای برقراری رابطه با دختران زیبارویی پیش امده اند اما  من اعراض کرده ام....چرا....به چه علت...نمی دانم...ایا تو که مرا افریده ای  هم نمی دانی..؟؟؟؟...احتمال میدهم  صدای گریه ایرا....صدای شکستن شیشه دلی را در خلوت بارگاهت شنیده باشی...صدایی که خیلی وقت  است تو را میخواند تا مگر از  این فتنه  رهایی یابد...اما نمی یابد...
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ...ندانم که چه بودی ...ندانم که که هستی....من همان اشک سرد اسمانتم...نقش دردی به دیوار زمانم...بی سرانجام و بی نام و نشانم.......
سخن را کوتاه کنیم....گفتی که روز سختی به فریاد رسم
سخت است کار بهر چه روز ایستاده ای.؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:21  توسط حسام  | 

♂ ♂ عشق به همجنس ♂♂


دیروز با یکی از دوستان  صحبتی بود درباره  یکی از اشنایان اون دوست...با یک دختر ازدواج کرده بود که برای همدیگه میمردند...زندگی در کنار تو برام یعنی همه چیز....و از این حرفا....بالاخره بعد از کلی عشق بازی و دلتنگی های عاشقونه....دختر خانم  فیلشون هوس هندوستان میکنه...الان پاشونو کرده توی یه کفش که الا و للا باید طلاقم بدی....اونم با یه مهریه 600 سکه طلا که نسبتا ساده و کم خرج (!!!!) هستش....این یعنی چی...؟؟؟  خب نفهمیدی چی گفتم....این یعنی عشق.!!!!

پ.ن.1: من اگه به تو برسم....قولم ...جونمه...فیلم یاد هندوستان نمیکنه.

پ.ن.2: من مهریه نمی خوام...تو هم نمیخوای....جووووووون الین یعنی چی...؟؟؟  نفمیدی چی گفتم این یعنی زندگی

پ .ن. 3: اون اقا پسر الان داره درسش رو میخونه و در سن بیست و چهار سالگی توی رشته حقوق دانشگاه قبول  شده و به قول خودش میخواد  زندگی رو جور دیگه ای تجربه بکنه...به نظر شما چه جور دیگه ای باید تجربه بکنه؟/


زندگی چیزی  فراتر از قیودی است که در قالب هایی به ما ارایه داده اند....خدا یا...ازم متنفری...جام توی جهنمه...از اب حمیم خواهم نوشید میدانم...میدانی که گناهکارم...اما چه کنم...امدم در خانه ات...شفایم نبخشیدی...دست خودم نیست.....به جنس مخالف علاقه داشتن هنر است


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 12:56  توسط حسام  | 

♂ ♂ یاد ایام ♂♂

این یک داستان نیست...حقیقتی است بر گونه اساطیریکه برای تربیت ادم ها تلاش میکنند...


شش هفت سالم بیشتر نبود...عموم تازه یه جوون بیست و دو ساله بود که با یه دختر 18 ساله ازدواج کرده بود...درسش هم تموم شده بود و رفته بود سربازی...دورترین جایی که حتی نمیشه تصورش کرد....هر دو ماه می اومد زن عموی جوونم رو میدید و میرفت.....زن عمکوی نوجوانم توی خونه....مقابل دیدگان  کودکانه و کنجکاوم...شلواری نازک میپوشید و دیگر هیچ...راه رفتن او در ان لحظاتشهوانی ترین لحظات عالم بود برای یک کودک هشت ساله...وکدام دختری را به عقد یک پسر هشت ساله در میاورند....این بود که در ان دوران شروع کردم به برقراری رابطه با جنس  موافقم...و احساس شیرین زندگانی و دوست داشتن رو به پای پسرانی ریختم که دوستشون داشتم...اینک بعد از چندین سال....الان اتشی توی وجودم است....که کسی یارای خاموش کردنش را ندارد....دارم میسوزم....من یک همجنسگرایم..........مصبتو شکر خدا.....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 18:29  توسط حسام  | 

♂ ♂ خیس گریه ام... ♂♂

 

خیس گریه ام....

تنها ترم نکن...

Free Image Hosting
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:45  توسط حسام  | 

♂ ♂ رودخانه خاطرات... ♂♂

 

خیال روی تو در کارگاه دیده کشیدم

به صورت تو نگاری نه دیدم و نه شنید

برای ادمی مثل من...دوست داشتن معنی خاصی داره...همه  پسرا دلشون میخواد با دختر مورد علاقه شون  همسفر بشن و زندگیشون رو ادامه بدن...اما من در فرصت های بوجود امده برام...که گاهی توی خلوت با دخترا  به وجود هم اومده...تعجب جنس مخالفم رو برانگیختم...فرار از جنس مخالف...!!!...برای خودم هم عذاب اوره...شکر خدا تا به امروز کسان معدودی میدونن که من  یه همجنسگرا هستم....به جز همکلاسی هام که همه شونو از بین بچه های شهرستان انتخاب میکنم...کس دیگه ای نمیدونه...البته اوستا کریم که سر جاشه....به هر حال نگرانی خاصی در زندگی من وجود داره و اون اینه که اینده قراره  چه جوری رقم بخوره...شریک زندگی من قراره کدوم پسر باشه..!!!!! جامعه چه برخوردی با هام قراره داشته باشه....نهیبی از دلم برمیخیزه و روی اتیش  دلهره همجنسگرانه ام اب سردی میریزه...بهتره  بزنم به کوه و بیابون...اخه  همجنسگرایی هم  شد  هویت جنسی..؟؟؟!!!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 0:2  توسط حسام  | 

♂ ♂ تکرار ♂♂

 

یادم نمی اد لحظه ای از عمرم رو  به دوست داشتن به معنای عشق  به جنس مخالف سپری کرده باشم....توی چند صباح ...ادمای زیادی توی زندگیم اومدن و رفتن اما هیچکدومشون اونی نبودن که دلم میخواست....بعضی وقتا نگرانی اون چنان  دلمو میگیره که  زندگی عادی من مختل میشه...قراره  زندگی من  چه طوری ادامه پیدا بکنه....اخرش چی.... اخه ادم حسابی... مگه میشه پسری به پسرا علاقه داشته باشه....ته دلم یکی  داد میزنه....اره ...میشه...

 

 

 

پ ن ۱: این دومین وبلاگمه...وبلاگ اولی فیلتر شد....بازدیدی نداشتم...حذفش کردم...سه ساله  اینج.ری دلم سبک میکنم...وبلاگ نویسی....

 

پ ن ۲: سلام به همه دگر باشان عزیز...اونایی که  در حضور دوست پسرشون  احساس خوشبختی میکنن...خوشا عشق و خوشا عشق وخوشا عشق

 

پ ن ۳ : اومدی...قدمت رو چشم...فحش  نده....منم ادمم....خدا رو دوست  ندارم...میدونی چرا...چون بد جور از دستش  شاکی ام...که منو همجنسگرا افریده....خدا مصبتو شکر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:53  توسط حسام  |